موجی بر گیسوانت پدید نیاورده بود ،رود زمان،که نوازش بودم ،بر حضوری که همه ،ظهور زیبایی است ..نیازم مرا به ناز حضورت کشاند و شب ،گیسوانت مرا به اشتیاق صبح نگاهت، همه چشم ساخت ومن ازمستی نفسهایت چکیدم، پای تاکستانی که در سجود خاک به آیه های آفتاب ،در تسبیح و ذکر است..گرمای دستانت در خاک بودن من ،زندگی را جاری ساخت تا صورتها در خاک به نمایان گشتن رسد و از خیال به حواس راهی ...و نور دانایی ات در بستر فهم من به نمایان گشتن ،نهانها جریان یافت و چون به خویشتن در نظاره گشتم ،منظرگاه نگاهت هویدا گشت و این شعاعهای بودن ما ،در رود نوری که از چشمه ی وجودت به موجودیت جاری شد،رو به مرکزی که تفاوتها را در ظروف ادراک گنجاد ،رو به وحدت ،ترانه خوان غزل عاشقانه میسرود ...و این ازلیت عشق بود که تا ابدیت دلداگی..مسیر گشت
رضا9/8
برچسب:
نویسنده: حدیث رادمنش