د ل ت ن گ ی
-
تاریخ: 1396/8/22 ساعت: 18:38
چه دلتنگ است ساز بی نوازش ضخمه ی دست ..جنگل بی باران...شب بدون مهتاب...پنجره بی عطر گل یاس...چه دلتنگ است باغچه های تهی از رویش گلهای بهاری،ساحل بی موج،کویر تهی از نخل های سرسبز و واحه های دلنشین،درخت بی برگ.چه دلتنگ است لبان بی لبخند ،چشمهای بی درخشش برق،لرزش دستی در سرمای برف..چه دلتنگ است ..تنهای...
سرودن
-
تاریخ: 1396/8/20 ساعت: 13:30
من به رسیدن نمیاندیشم..فاصله ها تنها تصویری در ذهن است..من در آغوش عطر گیسوانت تولد یافتم از ذره ای ازنگاه مهر...در تو به رویشم..در تو به سرودن خیات چنان تهی از خویشم که دریچه را که میگشایم..تاری از گیسوی تو پیداست..من به رسیدن نمیاندیشم..تمام اندیشه ی مرا..تمنای یک حرعه ادراک است تا دریابم به هوشیا...
مناجات
-
تاریخ: 1396/8/20 ساعت: 13:30
هر شناختی به شناختن است و در زندان.شناخت به گرفتار شدن ..اندیشه..تو در شناخت به حبس نمیشوی و در زندان ،اندیشه گرفتار...که شناخت، مخلوق تو و اندیشه از تو جاریست..بی شناخت دل داده ام به تو در جنون حیرترضا 8/19 + نوشته شده توسط رضا در جمعه نوزدهم آبان ۱۳۹۶ و ساعت 17:22 |
خط کش
-
تاریخ: 1396/8/20 ساعت: 13:30
غروب جمعه و موسیقی اذان میبرد مرا به این اندیشه که شگفت زده با خود میگویم چگونه انسانها خود را و باورهای متغییر خود را معیار و مبنای ،آفرینش کرده و بر اساس آن حکم به مقبولیت یا طرد باور و رفتاری میدهند .چگونه خدا را تا مقام باور خود کوچک ساخته و چگو
از تو ... نوشتن
-
تاریخ: 1396/8/18 ساعت: 9:30
کلمه ها میبرند مرا تا تو..نمیدانم این نوشتن چه معجزه ای دارد که وقتی از تومینویسم..فاصله ها گم میشود ..زمان میسوزد...جهان ناپیدا میشود و تنها من میمانم که همه نگاهم راز چشمان زیبای تو را که در لبخندی سحرانگیز ..بودنم را به شعف و دیدنم را به حیرت میر
سکوت را
-
تاریخ: 1396/8/18 ساعت: 9:30
سکوت را راهی ست تا اعماق رازی خفته در خیال...سکوت .میبرد نگاه را از چشم تا رویاها و شهر ارزوها...انجا که حواس جا میماند و منطق رامیبرد بال پرواز ...سکوت را طعمی است از شراب عشق ..انگاه که لبها در خلق بوسه ای...بیان بی کلام..معنای دلدادگی ست..سکوت میکنم وقتی که تو در من..مرا به نگاهم میرسانی.رضا8/16 ...
گم گشتگی
-
تاریخ: 1396/8/18 ساعت: 9:30
فاصله ها را گم کردم وقتی که نگاه زیبای تو از عمق خیال..دلم را برد....چشم که گشودم ..آشوب گیسوان تو بود و نوازش دستان من....لبانم که به شعر گشود گشت ...غزل غزل بوسه ی لبان تو را میسرود....رضا8/16 + نوشته شده توسط رضا در سه شنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۶ و ساعت 22:11 |
دریافت
-
تاریخ: 1396/8/7 ساعت: 10:19
وجود ،بستری از روح را بود در بی زمانی و بی مکانی ،همچون هوایی که در آن تنفس معنا میابد ،خوابی که در آن رویا تحقق میابد و اندیشیدنی که در آن اندیشه به ظهور میرسد،وجود به خلقتی شگرف گشت خلقتی از برترین های طیف ارتعاش هستی،خاک را فرمود که باشد ،دانه ای
شناخت خود
-
تاریخ: 1396/8/7 ساعت: 10:19
خدا را نمیتوان شناخت زیرا که همه و هیچ در اوست و چون در او هستیم به شناخت و فهم او هرگز راه نیست.همچون خانه ای که در داخل آن و رو به ان نیستیم که بشناسیم ساختمان را.در داخل جهان هر چه را نظاره ایم همانا تجلی خدایی است که با محدودیت ادراک ما فهم میشود
زندگی و چیستی
-
تاریخ: 1396/8/7 ساعت: 10:19
زندگی تنها فرصتی برای شناختن دارایی ها و در خدمت آنچه که هستیم ،قرار دادن آنهاست.جسم و علم و شخصیت و ...همه دارایی ماست .ما در بند و اسیر و مخلوق دارایی ها نیستیم که دارایی ها در خدمت من است و من.....و من....اندیشیدن هستم .اندیشه ها را خالق و اندیشه ها را به اندیشیدنم...رضا8/6 + نوشته شده توسط رضا د...
حقیقت آفرینش
-
تاریخ: 1396/7/30 ساعت: 2:32
دانایی مطلق در جاودانگی به خویشتن در بودن بود ،زمان شکل نیافته بود و بیان به ظهور نرسیده بود .تنها آگاهی بود که در دانایی به نامحدودیت حضور داشت. آگاهی خواست که به بیان باشد خویشتنش را ،هستی بر اساس اگاهی بوجود آمد.پس چنین نیست که جهان شکل یافته باشد
رقص
-
تاریخ: 1396/7/30 ساعت: 2:32
نوای تسبیح از چشمه ی هستی بخش آفرینش جاری میشود،چشمه،رازهای پنهان در اعماق خلقت را به ظهور میرساند ،آفرینش با نوای تسبیح در رقص ذکر میشود.رقص نمادی از چرخش و گردش کائنات را به بیان میشود دل دادگان سفر تا توحید در طواف به مرکز کعبه،زمین در چرخش به طوا
طعم نگاه
-
تاریخ: 1396/7/30 ساعت: 2:32
تصاویر تار میشود و نگاهم را، زلال شوری قطره ای میبرد تا خاطراتی که جا مانده در عبور زمان..گم میشود خیالم و در گذر از لا به لای مه غلیظ خاطرات دستان مهربانی میدرخشد و نوازشی بر گیسوانم ،سادگی دوست داشتن را بی هیچ کلامی به زیباترین وجه ممکن تصویر میکند
حسرت
-
تاریخ: 1396/7/26 ساعت: 2:05
شاخه های عریان در خواب زمین برهنه تر از کویر ،دشت؛ خالی از رویش گیاهان ،پاییز در باغ و جنگل و دشت قدم میزد،باغ تهی از برگها و شاخه ها در لرزش غروب سرد پاییزی.اکنون وقت خواب زمین است و حوالی رقص برفها ،کاشتن و کود و آبیاری و حرس و مراقبت...بهار که می
رقصی از نور تا نور
-
تاریخ: 1396/7/26 ساعت: 2:05
دست بر محراب آغوشت ،سر در آشوب گیسوانت پنهان ،به بوسه های سجاده ی لبانت چه سرمستم،نجوای تکرار نام تو، بی نکراری تولد من است از شاخه های نیایش.برگ میشوم و در سوی تو رقص کنان با باد ، لغزان به رود تا گم گشتگی و شیدایی ،در زیبایی گلستان ذکر و تسبیح تهی
کلمه و سکوت
-
تاریخ: 1396/7/26 ساعت: 2:05
گاهی کلمه ها پروانه میشوند و از پیله ی احساس بال میگشایند و میروند تا پشت کوچه باغ های پاییزی ومن میمانم؛ بی کلمه ومست معنایی که زیبایی چشمان تو در دشت نگاهم کاشت...رضا7/25 + نوشته شده توسط رضا در سه شنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۶ و ساعت 12:34 |
دوستت دارم
-
تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 19:50
موسیقی رود از لا به لای صخره و سنگها میلغزد،گیسوان پر شکوه علفزار را نوازش نسیم به رقص مینشاند،شاخه ها را همچون تارهای سازی زیبا به موسیقی میسپارد،سر انگشتان باد..دوستت دارم همچون نغمه ی رود،موسیقی نسیم و علفزار،شکوه رقص برگ و باد.دوستت دارم همچون احساسی که در کلمه نمیگنجد و پای نگاه میشود جاری،دوست...
رنج و آرامش
-
تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 19:50
رنج،تغییر است از آگاهی اکنون به آگاهی دیگر .حیات و زندگی همانا حرکت است و حرکت تغییری است بین دو حال .زندگی رنج است در جهت کمال و کامل گشتن.و آرامش رقص با تعییر است ،شناور بودن کشتی جان در حرکت از اقیانوس آگاهی.کشتی جسم در محدودیت و ظرفیت است به جهت ابعاد و تناز ولیکن انسان چون در اقیانوس است و اقیا...
شبنم
-
تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 19:50
نور مهتاب از رقص پرده و باد به درون خلوت خانه ام میاید و میبرد مرا تا صخره های خیس امواج و خروشانی دل دریا..کوچه ها را به اشتیاق در گذرم همچون قاصدکی که به رفتن در سفر میشود با غوغای نسیم.من به تولد در شبنم به راه میشوم تا طلوع خورشید.گیسوان مواج در تمنای دستانم میشکند،لبانم بر درخشش لباتش محو میشود...
تسخیر و در هم تنیدگی
-
تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 19:50
کوه زیباست.ساده و با درختانی که همچون فرشته های زیبا به پاکی هوای، نفسهای ما در تلاشند.سایه هایشان لطافت میزبان زیبایی است در درخشش خورشید،برگهایشان سفره ای برای تولید و انعام هوای تازه و ریشه هایشان در خاک و رقص شاخه هایشان در باد.به سکوت کوهستان پناه میبرم از ازدحام تهی ای که نمیداند جز هیاهوی بی ...